:: وصیت فرمانده پاکستانی
 (۱۲ / ۱۱ / ۱۳۹۴)

:: کل‌کل‌های حسن باقری و آقا رشید
 (۱۲ / ۱۱ / ۱۳۹۴)

:: نامش را از "حسینی" به "کنی" تغییر داد
 (۱۲ / ۱۱ / ۱۳۹۴)

:: بیست‌وهشتمین سالگرد شهداي محله در منزل پدري شهيد سعيد ناصري برپا شد
 (۱۱ / ۱۱ / ۱۳۹۴)

:: عزیزِ آقاعزیز که بود؟
 (۱۱ / ۱۱ / ۱۳۹۴)

:: فرمانده‌ای که خونابه‌های پای رزمندگان را تخلیه کرد
 (۱۱ / ۱۱ / ۱۳۹۴)

:: سیاست‌های کلان محور مقاومت زیر نظر سیدحسن نصرالله
 (۱۱ / ۱۱ / ۱۳۹۴)

:: شهید "حسن باقری" بهشتی جنگ بود
 (۱۱ / ۱۱ / ۱۳۹۴)

:: عکسی با ارزش برای رزمنده ها
 (۱۱ / ۱۱ / ۱۳۹۴)

:: شهیدی که طبق قول به پدر جنازه‌اش ۴۵ روزه به خانه برگشت
 (۲۸ / ۳ / ۱۳۹۴)

:: غواصی که دوازده شهید را شناسائی کرد
 (۲۸ / ۳ / ۱۳۹۴)

:: خاطره ای خواندنی ازشهید غواصی و بیت المال
 (۲۸ / ۳ / ۱۳۹۴)

:: غواصان اروند دنيا را شگفت زده کردند
 (۲۸ / ۳ / ۱۳۹۴)

:: پیام رهبر معظم انقلاب در پی تشییع باشکوه پیکر مطهر شهدا:
 (۲۸ / ۳ / ۱۳۹۴)

:: روایت عینی 4 غواص آزاده از آخرین لحظات اسارت در کربلای 4
 (۲۸ / ۳ / ۱۳۹۴)

:: شهید محمدرضا پورکیان
 (۲۰ / ۱۰ / ۱۳۹۳)

:: نامه فرمانده عراقی قبل از "عملیات والفجر8"
 (۲۰ / ۱۰ / ۱۳۹۳)

:: ماجرای خوردن کله پاچه در دوکوهه
 (۲۰ / ۱۰ / ۱۳۹۳)

:: دلنوشته یکی از رزمندگان گردان زهیر
 (۲۰ / ۱۰ / ۱۳۹۳)

:: برگزاری مراسم سالگرد
 (۲۰ / ۱۰ / ۱۳۹۳)





اخبار سایت
انتخاب گروه :
سنت ها در جنگ / عید نوروز در جبهه / سنگر تکانی
۱۶ / ۱۲ / ۱۳۹۲

سنت ها در جنگ / عید نوروز در جبهه / سنگر تکانی

سنت‌ شده‌ بود.هیچ‌ کاریش‌ نمی‌شد کرد. ولی‌ از همه‌ جالب تر این‌ بود که‌ در یک‌

 محور جبهه‌،‌هر کدام‌ از نیروها متعلق‌ به‌ شهر و شهرستانی‌ خاص‌بودند. تعدادی‌

 از آمل‌ و بابل‌،چندتایی‌ از کرمانشاه‌، دو سه‌ تایی‌ هم‌ که‌ ما بودیم‌ از تهران‌.  اصلاً

 احتیاج‌ نبود به‌ تقویم‌ نگاه‌ کنی‌، نسیم‌ خوشی‌ که‌ درکانال ها و شیارها می‌دوید،

 حکایت‌ از بهار داشت‌. پرنده‌های‌ خوش‌ لهجه‌ای‌ که‌بر روی‌ تخته‌سنگ ها، میان‌

 سبزه‌های‌ نورَس‌ می‌پریدند و آواز سر می‌دادند، خبراز نو شدن ‌سال‌

 داشتند. خیلی‌ قشنگ‌ بود.ناخواسته‌ سر وصدای‌ خمپاره‌ و تیراندازی‌ هم‌ کم

 ‌می‌شد. انگار عراقی ها هم‌ به‌«سال‌ نوی‌ شمسی‌» اعتقاد داشتند!  رسم‌«خانه‌

 تکانی‌» از آن‌ برنامه‌های‌ جالب‌ سال‌ نو بود که‌ من‌ یکی‌ ـ درتهران‌ که‌بودم‌ ـ

 همواره‌ از آن‌ می‌گریختم‌. هر چه‌ مادرم‌ می‌گفت‌ به‌ او کمک ‌کنم‌ و فرش‌و پرده‌ها

 و... را بشویم‌، به‌ بهانه‌ای‌ از خانه‌ می‌زدم‌ بیرون‌. چهارده‌ ـپانزده‌ سال‌ که‌ بیشتر

 سن‌ نداشتم‌، همیشه‌ احساسم‌ این‌ بود که‌ پدر و مادر،صاحب‌ خانه‌ هستند و من‌

 اولادشان‌، پس‌ وظیفه‌ اصلی‌ خانه‌ تکانی‌ با آنهاست‌.  ولی‌ جبهه‌ دیگر این‌ حرف ها

 را نداشت‌. با وجودی‌ که‌ سن‌ و سالی‌نداشتیم‌، خودمان‌ شده‌ بودیم‌ صاحب خانه‌.

 گودالی‌ کوچک‌ در سینه‌ سخت‌ کوه های‌سنگی‌ گیلانغرب‌ کنده‌ بودیم‌؛ اطراف‌

 آن‌ را با کیسه‌ گونی های‌ پر ازخاک‌ محصورکرده‌ و ورقه‌ای‌ فلزی‌ نقش‌ سقف‌ را

 بازی‌ می‌کرد. چند کیسه‌گونی‌ و مقداری‌ خاک‌نیز حکم‌ بتون‌ آرمه‌ و آسفالت‌ بام‌

 را داشت‌. یک‌ لایه ‌کلفت‌ مشما که‌ بر روی‌آنها می‌کشیدیم‌، پشت‌ بام‌ سه‌ چهار

 متری‌ کاملا ایزوگام ‌می‌شد. باید خانه‌ تکانی‌ هم‌ می‌کردیم‌. کسی‌ دستور نمی‌داد،

 خودمان‌ می‌دانستیم‌.هر چند که‌ همه‌ جبهه‌ها، نظافت‌ سنگر برایشان‌ حکم‌ اجباری

 ‌پیدا کرده‌ بود، ولی‌خانه‌ تکانی‌ سال‌ نو فرق‌ می‌کرد. بهانه‌ای‌ بود که‌ شکل‌ و

 شمایل‌ سنگر را هم‌بفهمی‌ نفهمی‌ عوض‌ کنیم‌. اگر جا داشت‌ کف‌ سنگر را بیشتر

 گود می‌کردیم‌ تا از دولا رفتن‌ کمرمان‌ درد نگیرد. در دیواره‌ سنگی‌ هم‌ جایی‌ به‌

 عنوان‌ طاقچه‌ می‌کندیم‌و مهر نماز و قرآن ها را آنجا قرار می‌دادیم‌. این‌طوری‌

 مجبور نبودیم‌ موقع‌خوابیدن‌، مثل‌ ماهی‌ کنسرو به‌ همدیگر بچسبیم‌. پر کردن‌

 سوراخ‌ موش ها یک‌ وظیفه‌مهم‌ بود. نه‌ گچ‌ داشتیم‌، نه‌ سیمان‌. مجبور بودیم‌ یک‌

 تکه‌ سنگ‌ با لبه‌های‌تیز در دهنه‌ ورودی‌ لانه‌ شان‌ فرو کنیم ‌ولی‌ آنها هم‌ بیکار

 نمی‌نشستند، پاتک‌می‌زدند و در کمتر از یکی‌ دو روز، از جایی‌ دیگر که‌ اصلاً

 احتمالش‌ را نمی‌دادیم‌،کانال‌ می‌زدند و راه‌ خروج‌ پیدا می‌کردند.


«پاتک‌» زدنشان‌ هم‌ کم‌ از عراقی ها نداشت‌. نصف‌ شب‌ فریادت‌ به‌ هوا می‌رفت‌.

 یکی‌ انگشت‌ پایت‌ را گاز می‌گرفت‌، یکی‌ دستت‌ را و یکی‌ می‌پرید توی‌ صورتت‌.

 بگذریم‌ زیاد موش‌ بازی‌ در ‌آوردیم‌! من‌ یکی‌ حال‌ و حوصله‌ سال‌ تحویل‌ را

 نداشتم‌. برخلاف‌ دوران‌کودکی‌ام‌، رفتم‌ و گوشه‌ سنگر خوابیدم‌. یکی‌ از بچه‌ها

 کتری‌ بزرگ‌ را که ‌صبح‌،کلی‌ با زحمت‌ با خاک‌ و گونی‌ شسته‌ بود بلکه‌ کمی‌ از

 سیاهی‌ آن‌ کاسته ‌شود،روی‌ والور گذاشت‌ که‌ بوی‌ تند نفت‌ آن‌ و شعله‌ زردش‌،

 حال‌ همه‌ را گرفته‌ بودولی‌ چه‌ می‌شد کرد ؟! در عالم‌ خواب‌،خود را داخل‌ سنگر

 دیدم‌، درست‌ در لحظه‌ تحویل‌ سال‌، خواب‌ بودم‌ یا بیدار نمی‌دانم‌.فقط‌ یادم‌ است‌

 یک‌ باره‌ دیدم‌ کف‌ پایم ‌شعله‌ ور شده‌ و می‌سوزد. سریع‌ ازخواب‌ پریدم‌. دیدم‌

 غلام‌ بود. از بچه‌های‌ تبریز. سر شب‌ بهم‌ تذکر داد که‌ اگرموقع‌ تحویل‌ سال‌

 بخوابم‌، بدجوری‌بیدارم‌ خواهد کرد، ولی‌ باور نمی‌کردم‌ این‌جوری‌ ! فندک‌ نفتی‌

 خود را زیر جورابم‌ گرفته‌ و در نتیجه‌ جورابی‌ را که‌ کلی‌به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ بودم‌ که‌

 تا آخر دوره‌ سه‌ ماهه‌ ماموریت‌ داشته‌ باشم‌، آتش‌گرفت‌ و پای‌ بنده‌ هم‌

 بعله‌!  بدتر از من‌ بلایی‌بود که‌ سر رضا آوردند. او دیگر جوراب‌ پایش‌ نبود. یک‌

 تکه‌ خرج‌ اشتعالی‌ توپ‌لای‌ انگشتان‌ پایش‌ گذاشتند و با یک‌ کبریت‌، کاری‌

 کردند که‌ طفلکی‌ کم‌ مانده‌بود با سرعت‌ ۱۰۰ کیلومتر در ساعت‌ به‌جای‌ تانکر

 آب‌، برود طرف‌ عراقی ها. با همه‌اینها، کسی‌ اخم‌ نمی‌کرد. همه‌ می‌خندیدند.

 حتی‌ مجروحین‌ بازی‌.از خنده‌ بچه‌هاخنده‌ام‌ گرفت‌. حق‌ داشتند. باید برمی‌ خاستم‌

 و پس‌ ازخواندن‌ دعای‌ تحویل‌ سال‌،آیه‌ای‌ از قرآن‌ را می‌خواندیم‌ و سپس‌

 روی‌یکدیگر را می‌بوسیدیم‌ و فرارسیدن‌سال‌ نو را تبریک‌ می‌گفتیم‌. اینها

 که‌سنت‌ بدی‌ نبود. چهارشنبه‌ سوری‌ کلی‌ تیر و آر پی‌جی‌ طرف‌ عراقی ها زدیم‌

 که‌ بیچاره‌ها هول‌ برشان‌ داشت‌ که‌ نکند ما قصد حمله‌داریم‌. مگر خود من‌ نبودم‌

 که‌ پتویی‌ سیاه‌ روی‌ سرم‌ انداختم‌ و درحالی‌ که‌ باقاشق‌ به‌ پشت ‌کاسه‌ می‌زدم‌،

 جلو سنگر بچه‌ها رفتم‌ و مثلاً سنت‌ «قاشق‌ زنی‌» را زنده کردم ‌که‌ ازشانس‌ بدم‌،

 برادر نوروزی‌ ـ مسئول‌ محور ـ در سنگر بچه‌ها بود و پتو را که‌ زدکنار، کلی‌

 کنف‌ شدم‌ و بچه‌ها از خدا خواسته‌، زدند زیر خنده‌. حسین‌ که‌ یک‌ مشت‌فشنگ‌

 ریخته‌ بود توی‌ کاسه‌ام‌ ، پرید و کاسه‌ را از دستم‌ قاپید و در رفت‌.صبح‌روز بعد ،

 هوا طراوت‌ خاصی‌ داشت‌. انگار یک‌ شبه‌ همه‌ گیاهان ‌سبز شدند. تپه‌هاپر شده‌

 بودند از پروانه‌های‌ بازیگوشی‌ که‌ بی‌ توجه‌ به‌ جبهه‌ و این‌ حرف هامیان‌ گل های‌

 سفید تازه‌ شکفته‌ چرخ‌ می‌خوردند و دنبال‌ همدیگرمی‌کردند. عطرشبنم‌،

 سبزه‌های‌ خیس‌ خورده‌، بوی‌ تند باروت‌ نم‌ کشیده‌ که‌ از خمپاره‌ تازه‌منفجر شده‌

 بلند بود، شامه‌ها را پر می‌کرد. عید دیدنی‌ و رفتن‌ به‌ سنگرهای‌ بچه‌ها، لباس

 هایی‌ که‌ شسته‌ وزیر پتوی‌ کف‌ سنگر اتو خورده‌ بود، اگر کسی‌ «عطر شاه‌

 عبدالعظیمی»‌ داشت‌ به‌همه‌ می‌زد، حکایت‌ از اولین‌ روز سال‌ نو داشت‌. دیده‌

 بوسی‌، صلوات‌، ذکر حدیث‌ و تلاوت‌ چند آیه‌ از قرآن‌؛سرانجام ‌بسته‌های‌

 کوچکی‌ که‌ تدارکات‌ فرستاده‌ بود، فضای‌ جبهه‌ را عیدی‌ می‌کرد.نامه‌ بچه‌های‌

 کوچک‌ که‌ از کیلومترها آن‌ طرف تر از جبهه‌، ازشهرهای‌ مختلف ‌آمده‌ بود.

 کودکان‌ و نوجوانان‌ خوش‌ سلیقه‌، کارت های‌ تبریک‌نقاشی‌ شده‌، مقداری‌

 شکلات‌ و آجیل‌، یک‌ خودکار، یک‌ دفترچه‌ سفید، و نامه‌ای‌گذاشته ‌و فرستاده‌

 بودند. 


«برادر عزیز رزمنده‌ سلام‌... من‌چون‌ سنم‌ به‌ حدی‌ نبود که‌ به‌ جبهه‌ بیایم‌ این‌

 عیدی‌ را از پول‌ خودم‌ برای‌شما تهیه‌ کردم‌ و فرستادم‌ امیدوارم‌ در صفحه ‌اول‌

 دفترچه‌، پاسخ‌ نامه‌ام‌ رابنویسی‌ و برایم‌ بفرستی‌ و مرا خوشحال‌ کنی‌ که ‌یک‌

 رزمنده‌ هدیه‌ام‌ را پذیرفته‌است‌....


                                                                                            برادر کوچک‌ تو ...

 

متن اینجا قرار می گیرد

:: آلبوم سالگرد شهید ناصری-بهمن 92-شماره یک
:: آلبوم تصاویر افتتاح سالن شهید سعید ناصری
:: آلبوم عزاداری دهه دوم هیات رهروان عاشورا-92
:: آلبوم جدید عکسهای شهید سید هادی هاشمی
:: مراسم احیا هیئت رهروان شهدا.علی آباد جنوبی
:: وداع اهالی علی آباد و خزانه با شهید قدرت الله سرلک
:: مراسم احیاء با حضور بر پیکر شهید قدرت الله سرلک
:: مرحوم کربلایی حامد محتشمی
:: آلبوم عکس مرحوم حاج آقا طاهری
:: آلبوم تصاویر بازگشت پیکر شهید قدرت الله سرلک
:: آلبوم شهید حجت الله برزویی
:: آلبوم یادبود مراسم 2 شهید گمنام خزانه-92
:: آلبوم مربوط به شهدای تفحص
:: آلبوم خاطره انگیز تصاویر عملیات بیت المقدس 4
:: آلبوم خاطره انگیز تصاویر اعزام به جبهه
:: آلبوم تصویری گردان مالک لشگر 27
:: آلبوم تصویری خط مقدم
:: آلبوم تصویری نبرد خرمشهر
:: آلبوم تصویری رزم شبانه
:: آلبوم تصویری حرکت رزمندگان به طرف خط مقدم
:: آلبوم تصاویر وداع رزمندگان در جبهه ها
:: آلبوم تصویری عملیات کربلای 5-شلمچه
:: آلبوم تصویری عملیات والفجر 8- فاو
:: شهید محمد موافق
:: آلبوم عکس لحظات شهادت رزمندگان
:: آلبوم عکسهای خاطره انگیز جنگ
:: آلبوم عکس لحظات وداع رزمندگان با خانواده ها
:: آلبوم عکس ماووت-بیت المقدس 2
:: عکسهائی از خط مقدم جبهه ها
:: آلبومی جدید و قدیمی از بچه های با صفای علی آباد
:: شهید عباس باستانی- شهید محمد باستانی
:: آلبوم عکس خاطره انگیز از جبهه
:: شهید حاج اصغر صادقی.فرمانده گردان زهیر
:: آلبوم منطقه عملیاتی بیت المقدس 2-ماووت
:: شهید علی گوگونانی
:: شهید علی تکلو
:: آلبوم عملیات مرصاد به روایت تصاویر
:: شهید حسن زارعی
:: شهید حاج داود حیدری-فرمانده گردان زهیر
:: البوم شماره 2 گردان زهیر.
:: پوستر شهدای عزیز علی آباد جنوبی
:: اطلاعیه های مراسم های شهدای محل
:: شهید عباس بایندوریان
:: آلبوم عکسهای سالگرد شهید ناصری .سال 90
:: آلبوم عکسهای سالگرد شهید ناصری .سال 89
:: شهید علی اصغر مشکی
:: آلبوم رزمندگان گروهان عاشورای گردان زهیر
:: شهید عباس شجاعی
:: لبوم شماره 6. بچه های محله علی آباد
:: آلبوم شماره 5. بچه های محله علی آباد
:: عکسهای مراسم سالگرد شهید ناصری.سال 87
:: آلبوم شماره 4 شهدا و بچه های علی آباد
:: شهیدان محمد رضا و علیرضا صادقی
:: شهید حمد الله اقدم
:: آلبوم شماره 3 همرزمان قدیم
:: شهید برزوئی و مرحوم حجت الله برزوئی
:: شهید احمد باقری
:: شهید جعفر نگاهی
:: شهید رضا لشگری
:: آلبوم عکس بچه های علی آباد جنوبی-شماره 2
:: آلبوم عکس بچه های علی آباد جنوبی-شماره 1
:: شهید آقا محمدی(داماد شهید اکرامی)
:: شهید شیرالله رحمت پور
:: یادگاریهای جنگ
:: شهید باروزه
:: شهید محمد تکلو
:: شهید مجید شوارعان
:: شهید کرامت محمدی
:: شهید مهدی تیموری
:: شهید یوسف سرلک
:: شهید ان موسی و جلیل رشیدی
:: شهید محمد رضا گودرزی
:: شهید مصطفی باتوانی
:: شهید محمود ثامنی
:: شهیدان محمد علی و احمد مردیان
:: شهید محسن رضایی پور
:: شهید حاج حسن مقدس
:: شهید ضیغام(محمد) تمجیدی
:: شهید محمد سپهری
:: شهید بهرام لطفی
:: شهید ذوالفقار گوگونانی
:: شهید سید محمد دستواره
:: شهید سید محمد رضا دستواره
:: شهید سید حسین دستواره
:: شهید محمد رضا حاجی زاده
:: شهید سلیمان دده خانی
:: شهید علی اصغر اسدی
:: شهید علی صالحی
:: شهید قاسم هونجانی
:: مرحوم حاج مالک تکلو.پدر شهید محمد تکلو
:: شهید محمد اکرامی
:: شهید علی رضا اذری
:: شهید صمد کاظمی
:: شهید اصغر قدرتی
:: شهید سید هادی هاشمی
:: شهید سعید ناصری
 
طراحی وب سایت توسط